تبليغاتX
جرم ستاره
برای من حکایتی است

بهانه جویی خیال

برای من حکایتی است

حکایت شبای عشق

شبای سد شکستن و

نگاهی تازه کردن و

صدای هق هق دل و تو بغض شب شنیدن و

همه خیال...

همه یه بال...             یه بال زخمی از غرور

غرور بی غروریه همون کسی که با غرور

زد و شکست شیشه ی دل و چه زود

خدا نگاه!

منم همون دختری که از میون بنده هات

همش نگاش تو آسمون         به جست و جوی کهکشون

به دمدم دلش نگاه میکنه      برای یک ستاره ماندنم خداخدا میکنه

وفا که نیست       

جفا که نیست

بگو سزاست؟

کجا روم برای این جلای دل؟

به هر کجا که میروم             همه به یاد آن خیال...

پ.ن: من بعد از حدود یک ماه دوباره یه چیزی نوشتم...اگه خوب نشده بذارید پای یک ماه دوری از قلم.

این شعرم تقدیم به آرشا:

میخواهم نامت را صدا زنم

اما

نام نهادن بر تو دشوار است

شاید دوستی دیرینه در ژرفای خیال

اما نه این حقیقت ندارد

پس شاید

یک آشنا در اوج صداقت

و یک ماندگار نام

در صفحات ماندگاران ذهنم

آری باید اینگونه باشد

و این همان حقیقت رویای ناگسسته ی منست

صفحه ی تو را برای همیشه    از همه بریده ام

داستان تو جداست                ای آشنای دیرینه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:54  توسط سمانه  | 

خط زدی رو خاطرات

صفحات رو پاره پاره دادی باد

چی بگم هیچی ندارم که بگم

حرمت اون روزا رو دادی به باد

یه بهاری که تو دلم جا مونده بود

جاشو داد به یک خزان سوت و کور

من و تو  تو کوچه های خاطره

گم شدیم دلامونو دادیم به باد

می خوام اینبار دلمو خالی کنم

تا بشم همون همیشه باخدا

پ.ن:دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد   به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط سمانه  | 

پیش نوشت:

درون معبد هستی

بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی میکند سوی خدا از آرزو لبریز

به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ست

من نه دریغ میگم و نه ای کاش...فقط جوابمو بده!


سلام

نمیدونم الان داری چیکار میکنی شاید داری کارای بنده هاتو میبینی و میخندی شایدم از دستشون خسته شدی و دیگه کاری به کارشون نداری...

به اسم خودت قسم که منم خسته شدم...خودت راهشو بهم نشون بده...

الان حدود یه چند روزیه ازت یه درخواست کردم اما هنوز هیچ جوابی نشنیدم...نکنه منو یادت رفته؟آره...؟یادت رفته؟

اصلا میدونی چیه منم یه چند وقتی تو رو یادم رفته بود همش تقصیر بنده های خودته...اما مقصر اصلی هم خودتی. تو بدون اینکه با من مشورت کنی سرنوشت منو انتخاب کردی اصلا دوست ندارم در مورد چیزی که به من مربوطه بدون هماهنگی خودم کاری انجام بشه.

مگه ما با هم دوست نبودیم...؟ مگه قرار نشد من یاد تو باشم تو هم یاد من...قرار شد به من کمک کنی مواظبم باشی. من کوتاهی کردم؟ باشه...جبران میکنم اما تو بزرگتر از منی نباید منو تنها میذاشتی...

الانم واقعا نمیدونم چه آینده ای رو برای من ترسیم کردی...ایندفعه خودم حق اظهار نظر دارم یا نه؟ چرا جوابمو نمیدی؟ ...

اصلا واسه چی احساس رو به انسان دادی؟ میخواستی انسان با فرشته هات فرق داشته باشه؟ خب همون عقل کافی بود دیگه...به احساس نیاز نبود که...لابد میگی حکمت خودمه دخالت نکن...اوکی.. اما منم انسانم این مورد به منم مربوط میشه.

مامان بزرگم میگه هرکسی که پاش میرسه زمین یه کاری داره که باید انجامش بده بعد اون موقع بره...خب من باید چیکار کنم؟ چرا بهم نمیگی؟ اینجوری حداقل هدفمند تر میشم... روزامو به امید اینکه به هدفم برسم میگذرونم...

الان مثلا برای خودم هدف دارم اونم دانشگاست.خب بعدش چی...؟مثلا رفتم دانشگاه که چی؟ بعدشم فارغ التحصیل شدم مثلا وکیل شدم...بعدشم حتما مثل بقیه آدما که واسه پول کار میکنن میشم. آخر کارم حتما میخوای ازم بازخواست کنی...

این کجاش قشنگه؟ چرا میگن زندگی زیباست...! اصلا کی این جمله رو گفته؟ دنیا رو چه جوری گذرونده که به همچین نتیجه ای رسیده...!

جدیدا رفتم تو کار بای...دوست دارم بای طلوع...بای فردا بدم...

ای دل لبریز از شوق و امید

کاش میدیدی که فردا نیستم

کاش میدیدی که چون پنهان شویم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی که باز

زندگی میخندد و ما نیستیم

حتما بازم میخوای بگی زیادی قاطی کردی پاشو برو وضو بگیر هدیه ی من، اون کتاب جلد سبزه رو بردار...نه ایندفعه دیگه نه...میخوای باز منو آروم کنی؟ اینجوری باز دوباره یادم میره که ازت گله داشتم.

تازه الان روزه ام میبینی من هنوز پای بند عهدم هستم تو رو یادم نرفته اما انگار تو منو یادت رفته شایدم مثل بعضی از بنده هات منو نمیخوای... دوستم نداری

شایدم الان میگی اینایی که میگی همش بهونه ست یه بهونه ی تازه جای گناه دریا و جرم ستاره و ...

نه اینا بهونه نیست واقعیت هایی هستن که واقعا وجود دارن...دیگه حس مثبت اندیشی و این چرت و پرتا رو ندارم من فقط نمیخوام دنیا رو از پشت شیشه ی بارون خورده ببینم.

میدونی چیه من از اینکه بنده هات منو اونجور که نیستم بدونن متنفرم....یه چیزی بهشون بگو من که نمیتونم چیزی بهشون بگم...حداقل تو از طرف من بهشون بگو که منو اونجور که هستم بدونن و بپذیرن...

از همه ی این چیزایی که آفریدی هم خسته شدم حتی کوه و آبشار و دریا که خیلی عاشقشون بودم...و از بنده هات!

تقریبا دیگه چیزی برام مهم نیست چیزی هم برام نمونده حتی اشک...همون یار قدیمی خودم...به اونم بای دادم...

نمیدونم الان فقط به شدت احساس میکنم نیازت دارم ولی انگار در دسترس نیستی به قول یکی از بچه ها آفی...

انگار مهلت صدا زدنت تموم شده مثل اینکه تمدید هم نمیشه...اما خودم دارم میبینم یه سری جواب میگیرن...آره به یه سری جواب میدی شایدم به همه جواب میدی جز من...

من این همه واست نامه نوشتم ایمیل فرستادم تلفن زدم...چرا جواب ندادی؟

پیغام گذاشتم اما بازم بی جواب موندم...اما بازم صبر میکنم تا نوبت من بشه البته اگه نوبتی هم داشته باشم.

صبر..صبر..صبر...عجب کلمه ی مزخرفیه...اصلا ازش خوشم نمیاد هیچوقت صبور نبودم . نمیشم...اما خب منتظر میمونم...این کلمه رو بیشتر دوست دارم. قشنگ تره آدم یاد صبح جمعه می افته...

فقط امیدوارم حداقل انتظارم بی پاسخ نمونه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:10  توسط سمانه  | 

به نام دوست

 مرا صدا بزن

 به نام سبزه و بهار و عشق

به نام آن ترنم بنفش زندگي

 به نام لحظه هاي روشن شباي بي ستاره ام

 به نام آن حضور صبحگاهي شراره هاي عشق

 مرا به نام خود بخوان!

به نام تك نگاه آن مسافر ديار اشك

مرا بخوان به ياد خود

...

 ورق مزن صفحه را

جدا مكن صفحه را

 به خط خود بزن به صفحه يك نگاه

 به نام لحظه هاي ناب

 مرا به ياد خود ببر

 به نام خود

 به نام كاف آن سكوت جانگزا

 به نام كاف كبريا

به نام كاف نام خود

 بدان، بفهم، باور كن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:37  توسط سمانه  | 

ای کس که به دنبال کسی می گردی نرو که دنیا نمی تواند یار عشق تو را بر دوش کشد

ای کس که نشان یار از ستاره می پرسی ستاره ادرس خانه ی عشق را به کسی نخواهد داد شاید جرم ستاره همین باشد ولی ستاره نیز روزی خواهد مرد و همه ی عاشقان برای رسیدن ان روز لحظه شماری می کنند

برو ای کس چه کسی گفته است زندگی زیباست زندگی معجون درد و بی کسی است

برو ای کس که سهراب نیز خانه ی دوست را پیدا نکرد

                       

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط یاسی  | 

وقتی پنج سالم بود بهم گفتن تو دنیا چیزی جز خوبی وجود نداره من هم از بچگی گول خوردم و فکر می کردم تو  فرهنگ لغت قلب همه ی مردم فقط خوبی و صفا ومحبت معنی داره ولی:

حالا که بزرگ شدم می فهمم که همه تصویری قشنگ و پر نقش نگار رو از جهان واسم کشیدن و جهان رو پشت اون قایم کردن وقتی از کنار این نقاشی رد شدم .

دیدم اون کسایی که بهم تو بچگی می گفتن دنیا قشنگه حالا حاضرن واسه رسیدن به خوشبختی ظاهری پا رو قلب مردم بذارن اینجا حتی واسه خوبی کردن هم قیمت گذاشتن .فرشته و خوبی و پاکی رو تو کتابا نوشتن تا قشنگ بشن وگرنه این شیطانه که محبوب همه ی ادمهاست حالا:

من تو اوج صداقت فریاد میزنم خدا راهی هم واسه برگشتن به اون طرف تابلو هست؟  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:30  توسط یاسی  | 

چقدر انتظار عروسک زیباست عروسک هفته هاست که منتظر است که او بیاید که زنگ بزند کسی که بدون او دنیا برای عروسک شعبه ی دوم جهنم خواهد بود .

ثانیه ها می گذرند و تا ابد می میرند ولی عروسک را می بینی که همچنان منتظر است منتظر اوست که بیاید و باز هم مثل  همیشه به او بگوید که "دوستت دارم".

عروسک همچنان عاشق است این را از نگاهش خواهی فهمید مگر می شود عاشق نباشی و منتظر کسی بمانی که دیگر وجود ندارد اری عروسک همه را میداند ولی همچنان منتظر است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط یاسی  | 

خدای زمینی

مادر چرا این کلمه معنی ندارد ؟من معنی این کلمه را ازپدر پرسیدم پدر گریست پس ایا مادر همان گریه است همان درد است ؟ولی با خود گفتم پس چرا غنچه مادرش را به اندازه همه ی گلبرگ هایش دوست دارد؟من به غنچه ی توی باغچه حسودیم میشود و هر روز ارزو میکنم مادر غنچه بمیرد من هرشب وقتی ناهید را کنار مادرش ماه میبینم گریه میکنم و از این لحظه ها به خدا خواهم گفت در همان دادگاهی که قولش را داده و از تو شکایت خواهم کرد مادرم.

گفته بودند مادر همان خداست در کالبدی فانی پس چرا خدای زمینی ام مرا ترک کردی در کتاب ها خواندم اغوش مادر همان بهشت است پس چرا مادر مرا به بهشتت راه ندادی ؟

هرروز خود را ملامت میکنم و از خود میپرسم چرا اغاز من پایان تو بود؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:25  توسط یاسی  | 

عشق ابدیست

و خدا راز زمین را اینگونه بر ملا کرد

هرگاه فردی عاشق شود بهار می اید و تو به این بهاری که می اید و به درختان لباس سبز می پوشاند اعتماد نکن که در اینجا بهار نیست بهار .

و   برف می اید و زمین را سفید پوش می کند ولی می شنوی که  فرشته ها بهار را جشن میگیرند اخر بهار با عشق تازه می روید.

و وقتی عشقی میمیرد وقتی که عاشقان به ناچار چشم خود را به روی دیگری می بندند برگی می میرد و همگان در این توهم اند که علت مرگ برگها همان پاییز است پاییز بیچاره اگر میدانست اسم خود را از تقویم ها خط میزد

برگها می میرند ابرها در سوگ برگها می گریند و چهره ی داوودی با عزاداری ابرها معصوم تر میشود

خلاصه بگویم که عزاداری طبیعت برای عشق مرده مثال زدنی است ولی طبیعت برای عزاداری سپیدپوش است اخر :

(هر عشقی که میمیرد به ابدیت میرسد ) 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:53  توسط یاسی  | 

من تو اين پست خيلي حرفارو ميخوام بزنم...اول در جواب اينجا ايرانه " بوف كور":

وقتي كه اون شعرو خوندم اولش نااميد شدم اما بعدش كه فكر كردم ديدم نه هنوز اگه خوب نگاه كنيم ميشه مهربوني رو حس كرد. ميدوني هنوز وقتي چشمم بعضي صحنه هارو ميبينه يادم ميوفته كه هنوز چيزي به اسم عاطفه هست...چيزي به اسم مهربوني...

من بيشتر وقتا با اتوبوس ميرم كلاس...خودم ميبينم كه وقتي يه نفر كه پا به سنه سوار ميشه چقدر داوطلب پيدا ميشه تا اون مامان بزرگ يا بابابزرگ بشينه....

چند روز پيشم كه نيمه شعبان بود...كوچه گلستان 9 كه من بهش ميگم كوچه ي سيدها جشن گرفته بود...من اصلا حوصله اين جور چيزارو ندارم اما ايندفعه گفتم به خاطر دوستم محدثه كه منو دعوت كرده يه نيم ساعتي ميرم...وقتي رفتم باورت ميشه دوست نداشتم برگردم...اونجا همه با لبخند از مهمونا پذيرايي ميكردن.شايد جشن كوچيكي بود اما پر بود از صفا و مهربوني...

و اما يه مثال ديگه كه نميخواستم بگمش اما ميگم...

وقتي ياد حرفاي كسايي كه رفتن جبهه و از اون روزا ميگن مي افتم...به اين كه پسراي جوون واسه كشور و ناموسشون رفتن خط مقدم...وقتي فرمانده يه داوطلب واسه باز كردن راه ميخواد و همه دستشونو ميگيرن بالا...وقتي بهشون ميگن شما فردا زنده نيستسن و فقط يه لبخند ميزنن و ميگن جون ما كه ارزش نداره...

من كاري به مسائل سياسي و پشت پرده اش ندارم...در اين مورد به من خرده نگيريد(شما و كميل)...من تو سياست نيستم و نميخوامم كه باشم چون بحثاي سياسي اعصاب خرد كنه...هرجوري كه بوده به جهنم برام مهم نيست...

اما واقعا قبول كنيد كه ايرانيا شجاعترين مردمي هستن كه دنيا به خودش ديده...

من نميگم ايران خيلي باحاله..خيلي توپه همه چي تمومه...نه اتفاقا ميگم ايران خيلي كاستي ها داره كه بايد برطرف بشه...خيلي دوست دارم من يكي از اون كسايي باشم كه يكي ازاون كاستي هارو برطرف ميكنه...من واقعا ايرانو به هرجاي ديگه ترجيح ميدم چند ماه پيش اينجوري فكر نميكردم اما حرفاي يه نفر ديد منو عوض كرد.

در كل من نسبت به ايران حساسم غيرت دارم...دوستش دارم...

البته در خيلي از مواقع شايد حق با توئه..مثلا هونم اعدام در ملا عام يا طرح امنيت اجتماعي زوركي...

در آخرم اميدوارم ايران روز به روز بهتر بشه...وقتي اسمي از ايران برده ميشه همه ي ايرانيا با افتخار بگن ما ايراني هستيم...

دوم در جواب دعوت كميل به نوشتن چيزي به اسم مرگ و زندگي...آره ديگه...؟!

خب همونطور كه گفتم من برام زياد از اين جور اتفاقا نيفتاده...

اما فقط يه چيزو يادمه و يادم ميمونه...پنج سالم بود با مامانو بابام رفته بودم پارك الغدير رفتم بالاي اون سرسره مارپيچ بزرگا.وقتي رسيدم بالا يه پسر شر منو هل داد منم از اون بالا...من فقط بيهوش شدم همين...هيچيم نشده بود سالم سالم بودم...

هوووم...هرچي فكر كردم چيز ديگه اي يادم نيومد...اما يه خاطره تلخ هم دارم كه مربوط ميشه به مرگ يكي از عزيزترين كسم كه اونم هفت سالش بود از بين ما رفت...من خيلي بچه بودم چيز زيادي به خاطر ندارم اما اون شب من معناي واقعي و دردناك مرگو فهميدم....همين.

سوم به تقليد از آرمينا ميخوام از يه عده تشكر كنم...

اول از خود آرمينا كه چند شب چتي خوشگل باهاش داشتم و تو اون چند شب خيلي با حرفاش به من كمك كرد...واقعا ازت ممنونم آرمينا جان.

بعدشم از محدثه كه اونم دوستانه به حرفام گوش داد و كمكم كرد تا زندگي رو رنگي تر ببينم.

از نيلوفر كه خيلي براش ارزش قائلم و جاي خواهر بزرگ نداشتمو داره...نيلو جان روز قبل امتحانارو يادم نميره...از تو هم ممنون.

از كميل كه واقعا اذيتش كردم اما هيچوقت چيزي بهم نگفت...هيچوقت بي محلي نكرد و هميشه منطقي كمكم كرد و منو تحمل كرد...هميشه گفتم بازم ميگم ايل فراتلوي دوممه(ايتاليي بود:دي يعني داداشي)

فكر كنم بايد آرشم بگم...آره آرش تو هم به نوعي كمكم كردي از تو هم ممنونم...

آخ داشت يادم ميرفت...صدفو جا انداختم...خوب شد يادم افتاد وگرنه تو كل كتابام با خط خوشگلش واسم يادگاري ميذاشت :دي...نه صدف جونم تورو يادم نرفته كه چقدر هميشه به فكرم بودي و كمك روحي زيادي بهم كردي...من هميشه از تو ممنونم آبجي كوچولوي عزيزم.

و چهار:

مدال طلاي هادي ساعي همه رو خوشحال كرد...دستش درد نكنه...واقعا دور افتخارش با اون پرچم خوشگل ايران به ياد همه ميمونه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط سمانه  | 

ماندن و انتظارکشیدن

صبر و تحمل

زیباست اگر برای تو باشد

شایسته ی ماندگار ماندنی       ای یادگار دلم

در نگاه بیکرانت سکوت پاینده موج میزند

قدمهایت چون خضر زندگی بخش است

و دستهای مهربانت چون عیسی شفابخش

طراوت زندگی با قدمهای تو

و شفای دل با دستهای تو

برایم معنای عمیقی دارد و تو خود نمیدانی

دقیق شو و بفهم...

آن سوی نگاهت

آن سوی جاده را می پاید

دختری منتظر است...

من سراب صفا و مروه نیستم

من خود صفا و مروه هستم

روزی به حقیقت خواهم پیوست برای تو

این عشق مقدس است

پایدار خواهد ماند

تنها " اقرأ بسم رب العشق..."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:36  توسط سمانه  | 

مرا نجات بده...

آسمان ستاره باران است و من بی ستاره ام...

این جرم منست یا جرم ستاره؟...یا جرم آدمیان...؟

من که لبیک عشقت را گفتم...هر روز اشهد عشقت را هم زمزمه میکنم...

وای بر من...من چه کردم که لایق عشق تو نیستم...

صدها بار صدایت زدم و با صدا زدنت آرام شدم...

با دیدارت چه حالی پیدا خواهم کرد...

ای امید فردای روشن...

حباب زندگی مرا رها نمیسازد...

مرا نجات بده...

و باز هم سکوت در جواب من...

ای رویای همیشه ی قلب شکسته ی من...

میخواهم امید دیدارت در آسمان خاطره ام طلوع کند...

آیا من لایق نیستم؟... میدانم لایق تو بودن مشکل است اما آیا ممکن نیست؟

به سادگی حضورت را حس میکنم...

در لحظه لحظه های تیک تاک ساعت زندگیم...

اما نمیدانم چرا باز هم سکوت در جواب من...

ای طلوع همه ی آفتاب های پاینده...

آسایش حضورت مرا به آمدنت نوید میدهد...                                                 

مهربانی کن و مرا لایق انتظار کشیدن بدان...

ای مظهر عدالت منتظرت میمانم...


یازده پله زمین رفت به سوی ملکوت    یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

نیمه ی شعبان بر همه ی مسلمانان تهنیت باد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:39  توسط سمانه  | 

باز ای ستاره ی امید غمناکتر از همیشه ام...امید را برایم بنواز و از دیارش با من سخن بگو...

تک ستاره در نگاهم      هر چه گویی من پذیرم!                                                 

باز هم سکوت سکوت و سکوت...جوابم را نمیدهی و تنها در مقر همیشگی با منطق خودت من شکسته دل را آزرده میسازی...

قبلش اینطوری فکر میکردم الانم همینطوری فکر میکنم...اما از بعد منطقی قضیه...آره تو راست میگی با حرفات منو ضربه فنی کردی تسلیم شدم ...

من تصمیم خودمو گرفتم میخوام امسال فقط به فکر کنکور باشم...یه سال درس بخونم تا به هدفم برسم...اگه خدا بخواد میتونی سال دیگه دنبال اسم من تو ده نفر برتر کنکور انسانی بگردی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:26  توسط سمانه  | 

سلام نمیدونم شعر محکمه الهی رو شنیدید یا نه...شاعرش آقای خلیل جوادیه...

حتما دانلودش کنید...گوش دادنش خالی از لطف نیست...حتما خوشتون میاد...

اینم لینک صوتیش:

http://saeid.zebardast.googlepages.com/dar_mahkameh_elahi.wma

روی ادامه مطلب کلیک کنید تا متنشو بخونید...


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:7  توسط سمانه  | 

جام من خاليست... مستي از شراب عشق... راست است مستي و راستي...

تو به من گفتي طلوع عشق را...

ساعتي مانده به صبح...                   به طلوعش سوگند!

من تو را هرگز نمي بخشم...               صحنه را خالي مکن...

بد سرانجام است؟                                  عشق را باور کن...

هرچه پيش آيد خوش آيد... اين نواي دل توست...

من تو را مي فهمم... و تو خود را هرگز...

مهرباني کن ... دلم تنگ است...

لحظه ها از پي هم ميگذرند... و تو در پيچ و خم تنهايي...

عشق را باور کن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:44  توسط سمانه  | 

گوش بده به سکوت شب!         سکوت شنیدنیست!

پیکر شب مرورگر خاطرات توست...خاطرات سیاه...!

به ندای ستاره گوش کن...

ندای روشنی میدهد اما نمیداند که خود باری بر دوش شب است و خود به ندا دهنده امید نیاز دارد...

هنوز منادی آزادی نیامده تا رهاسازی خود را از این خاطرات حزن انگیز تاریک!

هنوز منادی آزادی نیامده تا ستاره شرمسار نباشد از نگون بختی تو...

اما تو خود جستجو کن آن را...

آزادی درون توست و تو تنها آن را گم کرده ای...

جستجو کن امید و تلاش تو را به مقصود میرسانند...

میتوانی آزاد باشی آزاد بیندیشی...و بالاتر...آزادمرد باشی...

ابتدا خود را جستجو کن... در تاریکی خاطرات گم شده ای...

شاید این پایان قصه ات نباشد...

کافیست باور کنی و پس از آن رها شوی...

چشمانت را ببند و خود را در آینه ی دلت نظاره کن...

آن وقت است که میفهمی حقیقت است...

حقیقت همیشه جای دوری نیست...گاهی نزدیکتر از آنست که فکرش را بکنی...

حقیقت تویی...وجود توست...

تمام هستی برای توست و تو برای او...

طالعت شوم نیست اگر بخواهی...

لحظه های حضور خود را ثبت کن...

ارزش خود را بدان...دانستن کافی نیست آن را بفهم و درک کن...

زندگی قیمتی است ای دلشکسته...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:45  توسط سمانه  | 

همیشه با خودم فکر میکردم خدا چه رنگیه؟ حتما رنگ عشقه...اما عشق چه رنگیه؟

خب عشق برای هرکسی یه رنگه...پس هر کس میتونه خدارو به هر رنگی تصور کنه...

فقط کافیه بدونه عشق اون چه رنگیه...

راستی شما عشقو چه رنگی میبینید؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:4  توسط سمانه  | 

صدایت میزنم                  با شور و غوغا

نگاهت میکنم                  با عشق و رؤیا

برایت یک سبد آلاله دارم    

برای توست تنها شعر نابم

تمام فکر و ذهنم، روح و جسمم

برایت یک ترانه می سرایم

نمی خواهم شبای بی تو بودن

بدون نام تو بیدار ماندن

سحر کردم شبارو تا ستاره

بداند بی توام من جسم پاره

شباهنگ نگاهت را بخواند

به یادت تا سحر آرام بگیرد

مرا در بغض خود تنها رها کن

برایت اشک ریزم، برگرد، وفا کن

ره دریا زدم، دیوانه گشتم

به یادت تا ابد یک دم نبستم

شب و شعر و تمام هستیم را

هنوز این جان بر لب مانده ام را

زدی آتش به یک سوز نگاهت

مرا کردی به داغت میهمانت

ولی زود است برای ترک عشقت

برای پر زدن در آسمانت

همینجا در خیالت میهمانم

چشامو بستم و با ذکر برگرد

تو را می خوانم و امیدوارم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:45  توسط سمانه  | 

روز اول که چشمم به چشمت افتاد، حس کردم دارم غرق میشم، دریای نگاهت طوفانی بود...رد شدم...

روز دوم که چشمم به چشمت افتاد، دریای نگاهت بارونی بود، هنوز داشتم دست و پا میزدم اما اینبار غریقم شدی...کمی تأمل و درنگ...

روز بعد تو چشات یه چیزو دیدم...آسمونو...احساس کردم آسمون مال منه...ته قلبم لرزید... انتظار...انتظار...انتظار...شک داشتی؟ته قلبت نلرزید؟

به احساس اعتقاد نداشتی پس...باورم نکردی...به قول خودت عقلانی عمل کردی...بودم اما منو ندیدی، موندم اما باور نکردی...

سعی کردم فراموشت کنم، دیگه از کوچه پس کوچه های احساس عبور نکردم...اما...روزای بعد واقعآ غرق شدم...زندگیمو از دست دادم...نابود شدم، قطره قطره...

سراغمو نگیر...در زندانی بسر می برم به نام تیمارستان...

پ.ن: من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن     بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گفتیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط سمانه  | 

بگو کسی اینجا نیاید اینجا دیگر جایی برای ماندن نیست

بگو اینجا شقایق نروید اینجا قتلگاه احساس است

بگو باران نبارد اینجا آب سوزانده خواهد شد

بگو بلبل نخواند اینجا آواز به دار آویخته خواهد شد

بگو صبا نیاید که پاییز حسود تمام برگهای رقصان را بر زمین خواهد انداخت

بگو کسی عاشق نشود اینجا جلاد عاشقان خواهد بود

فقط ای پروانه ی سوخته دل نشان اینجا را به صاحبدلان مده که اینجا گورستان پاکان است

فقط ای بهترین مژده به قابلیان ده که زمین جایگاه نامردان است

من نیز می روم دنیا وفایم نکرد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:53  توسط یاسی  | 

خوش و دلنواز و ساده          پا گذاشتی توی جاده

همسفر شدیم ما با هم       همسفر تو جاده ی عشق

چه روزای روشنی بود           اون روزای دلسپردن

بعد از اون دیگه تو کم کم       مثه یه دریچه تو شب

تو خیالم پا گذاشتی             اما بردی آرزومو

آرزوم تنها تو بودی                اما تو باور نداشتی

رسم عاشقا که این نیست    با وفا باید بمونی

اگه تو همسفر هستی          همسفر تو جاده ی عشق

اما تو جز یه مسافر                به خدا چیزی نبودی

نمیخوام دیگه ببینم               تو خیالم پا بذاری

  میدونم قشنگ نبود اما شما قشنگ بخونید! من آماتوری بیش نیستم...

اما حتما نظر بدین...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:25  توسط سمانه  | 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست     آنجا جز آنکه جان بسپرند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود     در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار                کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که میکشد           جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال             هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان         چون راه گنج بر همه کس آشکارا نیست

نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو                حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:24  توسط   | 

سلام

به قول یکی از دوستان خوبه آدم یه جایی رو داشته باشه که توش هر چی رو بخواد بنویسه٬

از هر چی بخواد بگه...

ما هم این وبلاگو ساختیم...موضوع؟ جز عشق تو دنیا مگه موضوعی هم هست؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:53  توسط   | 

>