تبليغاتX
جرم ستاره
ساده، بی صدا خیال پا گذاشت تو خاطرات یک نگاه

پرگشود تا رسید به قلبی از ستاره های کور

آه دل به یاد آن نگاه

می رود به آن کرانه های دور

باز هم در این میان

عاشقی از آن دیار

ساقدوش عاشق نگار خود

پا به پا...

ناظر صدای یک شکستنه!

این همان خیال واقع بین من

راه و رسم عاشقی ست

 

پ.ن: این شعر و پارسال بیست و سه ی بهمن نوشتم. دوست ندارم شعرای قدیمی بذارم اما این و به سفارش شایسته نوشته بودم الانم به سفارش شایسته می ذارمش. قابل تو رو نداره شایی اما یادت باشه بدقولی کردی. خداحافظی از دور و من قبول ندارم. اگه هنوز نرفتی بهم بگو هنوزم قبولت دارم و دوست دارم قبل از اینکه بری ببینمت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:25  توسط سمانه  | 

حدودا ۱ هفته پیش فیلم "زندگی یا چیزی شبیه ان" رو دیدم .موضوع در مورد یه خبرنگار ( بازیگر :انجلینا جولی ) موفق بود که واسه رسیدن به هدفش خیلی تلاش کرده بود و به تمام اهدافی که داشت رسیده بود ولی ماجرای اصلی اینجاست این خانوم خبرنگار یه روز واسه تهیه گزارش پیش یه پیشگو میره و از اون در مورد نتیجه ی مسابقه فوتبال میپرسه و اون فرد یه پیشگویی کاملا درست در مورد نتیجه ی بازی میکنه اون حتی پیشگویی درستی درباره ی تگرگ و زلزله توی شهر میکنه ولی این پیشگو به خبرنگار حرفی رو میزنه که هیچ کسی دوست نداره اونو بشنوه و اون اینه که انجل تا اخر هفته ی دیگه خواهد مرد !!!!!

 شاید سخت باشه ولی واسه کسی که به تمام ارزوهای زندگیش رسیده و از هر لحاظ یه زندگی کامل داره و همه حسرت اون رو میخورن چرا خداحافظی از زندگی مشکله حتی یه هفته هم وقت خوبی تااز اخرین لحظات زندگیش لذت ببره ولی......

ولی اون در تمام این هفته از خودش این سوال رو میپرسه که ایا از زندگیش راضی بوده یا نه و با اینکه تمام زتدگیش وقف تلاش برای رسیدن به اهداف شده ایا خوشبخت هست یا نه ؟؟؟؟؟؟؟

دیگه مقدمه بسه بذارید یه کم از خودم بگم من همیشه ارزو داشتم که ۱۸ سالم باشه همیشه فکر میکردم تو این سن یه ادمه دیگه ام و شاید به همه اهدافی که می خوام برسم ولی الان ۱۸ سالمه و  به این نتیجه رسیدم که تا حالا هیچ کاری به جز درس خوندن نکردم هیچ کاری. و اگه قرار باشه تا هفته ی دیگه  هم بمیرم هیچ کاری واسه خودم نکردم تا احساس خوشبختی کنم این فیلم کاملا من رو تحت تاثیر قرار داده  چند لحظه پیش هم  با سمانه حرف میزدم تا اون رو قانع کنم که زندگی فقط یه فرصته که اگه از دست بره دیگه رفته ولی اون میگه ادم درس میخونه تا به ارزوهاش برسه ولی زندگی درس نیست زندگی زندگیه و ادم باید هر کاری کنه که از اون لذت ببره

 من نمیدونم چند نفر مثل من هستن ولی الان از شما مهمان جرم ستاره میخوام که حتما تو قسمت نظرات بنویسید که اگه بفهمید واسه یه مدت کوتاه زنده خواهید ماند چه کار میکنید ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:58  توسط یاسی  | 

یک چشم من از دوری دلدار گریست

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون وقت وصال یارم برسید

او را بستند

گفتند نگریستی نباید نگری

شب های قدر به یاد جرم ستاره ای ها هم باشید...

 

سلام

جواب کنکور اومد...همونی که می خواستم قبول شدم. حقوق تهران! یاسی هم عمران قبول شد. خواستم یه آپ مفصل من باب کنکور بکنم اما اصلا حالش و نداشتم. حقوق تهران فقط من قبول شدم البته اراک بعد ۴ سال دوباره قبولی حقوق تهران داد. رفیقای فابریکم حقوق بهشتی و حقوق علامه قبول شدن. مهسا هم حسابداری صنعت نفت. از هم جدا می شیم ناراحت می شم اما امیدوارم هرجا هستیم بازم جزو موفق ها باشیم مثل همیشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:35  توسط سمانه  | 

شاخه ی بید تکان خورد

سر به زیر و آرام

با خبر از نرگس

تازیانه خورده

گلبرگ جدا شد

در تکاپو با رود

با نگاه نرگس

بیمار شد

 

شاخه ی بید تکان خورد

سر به زیر و آرام

با خبر از دانه

سر به زیر آورده.... نوجوانه

باد خشک و بی رحم

!سال خشکی، خشکسالی

نگران برگ ها

سبز و تازه

رحم ندارد......بی رحم

...چاره ای نیست

 

شاخه ی بید تکان خورد

سر به زیر و آرام

با خبر از گنجشک

باد کرده بال ها

جیک جیک سوزناک

نیمه اش پر کنده

بیقرار ، آشفته

گربه ای می آید

نرم ، آهسته

 

بید مجنون هنوز....سر به زیر انداخته

با خبر از عشقی...تکیه داده به بید

!عشق بازی می کند با نام لیلی

مشق هایش ناتمام از سوز سرما

!عشق بازی می کند با یاد لیلی

 پ.ن: این شعری که نوشتم  شعر سپیده.  امیدوارم ازش خوشتون بیاد 

                              گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را...مال سهرابه خودم می دونم تقریبا همه ی شعراشم حفظم! ممنون از تذکرت خانم یا آقای سه نقطه! شعرپایینیه مال قیصره. لطف کنید پست های منو یا دقیق بخونید یا نخونید.

تولد یاسی (۶ شهریور) و عاطفه(۱۴ شهریور) و داداشم (۳۱ شهریور) و بعد بعد و پیش پیش تبریک میگم۱

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:42  توسط سمانه  | 

 

به گمانم پلی باید ساخت

بی خبر از خورشید      روبه روی پاییز

تا ابد باید زیست

من اینجا؛ تو آنجا        بی تفاوت هرجا

اما؛       عاشقی باید کرد

باز همراه سکوت

صدا می پیچد          عاشقی باید کرد

زندگی باز گذر کرد...خندید

زندگی باغ وجود من و توست

توی این باغ گلی باید چید

با شهامت              من گلی را چیدم

با تمام عشقم         من گلم بوییدم

پایداری وجودم          در قامت گل

همه جا، هردم من     دلخوشم

!دلخوش یاد گل باغ بهارم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:59  توسط سمانه  | 

خوشت بیاد خوشت نیاد از اینجا می رم

خوشت بیاد خوشت نیاد از ایران می رم

.....................خوشت بیاد خوشت نیاد

خوشم بیاد خوشم نیاد از جهانم می ری؟

!!همه چیز باید سبز بشه تا دنیا زیباتر بشه!! گویا

من الان دارم با خودکار آبی می نویسم اما باور دارم نباید همه چیز آبی بشه. بعضی چیزا سبزش خوبه، بعضی دیگه آبی باشن بهتره، بعضی ها هم به رنگ ایران که البته کمرنگ تر باشه! سفیدم کلا نباشه اعصابمون راحت تره مثل این داستان کوری! بچه های وودو آشنا هستن که؟!

واسه بقیه: تو داستان همه ی شهر کور می شن همه جا رو سفید می بینن مثل شیر! شیر!!!! خودشه..

اینم نظر من درباره ی چیزی که گذشت. آپی که در جرم ستاره جایی نداشت و ندارد اما یه کوتاهش به جایی نمی خوره

پ.ن: ما برای آنچه ایران خانه ی خوبان شود

رنج دوران برده ایم خون دل ها خورده ایم

 

اینم جهت اطلاع دوستان

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:55  توسط سمانه  | 

اینجا اکسیژن کم است

هوا گرفته ، غلظت دوستی کم شده

هوا، هوای فراموشی ، خاموشی ست

صدا، صدای گرفته... بغض آلود و سرد است

شمیم سحر که بیاید ، روشنی کمی پیدا می شود

دقیق نمی دانم اما،

قرار است اینطور باشد

قرار است سکوت بشکند و پرپر شود

قرار است یاس های آبی صادق شوند

و در آسمان صورتی شفا دهند دل های شکسته را

قرار است

اما؛

!بدقولی هنوز می تپد

 

این جدیدترین شعریه که نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد  

سحر و شادمهر عزیز عروسیتون مبارک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:0  توسط سمانه  | 

 دل بریدم از تو ای دوست
 از تو ای همراه با من
 از تو که با من بگشتی
 از تو ای کفر و گناهم
 از تو که بودی بلایم
 خسته از تو، غصه هایم
 دل نبندم بر تو دیگر
 دل نبندم بر گذارت
 تو برو از من جدا شو
 دل بکن از یار خوارت
 خسته ام، خسته تر از خاک
 که باشد زیر پایت
 دل بریدم از تو ای دوست
که مردم
 من برایت

این شعر از طرف یک دوست تقدیم به یک دوست...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:15  توسط   | 

شاید تصورش واسه خیلیا مشکل باشه.

تصور کنید... یه پسر هفت ساله به اسم هوشنگ که به زبان محلی بهش می گن هوشو مامان نداره و باباشو دیوونه ست و توی روستای سیرچ نزدیک کرمان با مامان بزرگ و بابا بزرگش بصورت خیلی فقیر زندگی می کنه. هوشو خیلی بازیگوشه شیطنت های خاص خودشو داره کلا عالمی داره واسه خودش! اما پره احساسه همه چیو درک می کنه می فهمه آرزو می کنه دنیاشو ترسیم می کنه می خنده بیشتر اوقاتم بازیگوشی می کنه.

دیروز داشتم اینجا رو می خوندم که شوهر عمه اش به خاطر کار نکرده ی هوشو میزنه تو گوشش ناراحت می شه به هیچکس نمی گه دلش می شکنه. با زبان خودش می گه: دلم شکست!

اینو که خوندم انگار دل خودم شکست. دلم می خواست اون صفحه رو پاره کنم اما یاد م افتاد مال کتابخونه ست امانته.

 

دیروز همش داشتم " شما که غریبه نیستید " از " هوشنگ مرادی کرمانی " رو می خوندم. به نظرم خیلی به درد بخوره واسه اونایی که فکر می کنن غصه دارند خیلی تنها هستند اما در واقع نیستند شایدم باشند اما اونجوری که فکر می کنند نیست.

 

ایندفعه فقط خواستم  یه کتاب معرفی کنم که هدیه شده به همه ی اونایی که ازش تاثیر می پذیرند یه جایزه هم از آلمان برده.

از همتون دعوت می کنم این کتاب و حتی ۵۰ صفحه اش رو بخونید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:52  توسط   | 

امید...طلوع و ستاره

شبی که آرام بود امشب پر از خشم و هیاهوست

خودش می دانست که آرامشش به دل می نشست

اما؛ امشب جلاد دل شده

و عاشقان راهشان را در این شب تار گم کرده اند

به درون خود پناه می برند شاید؛ مرهمی بیابند برای دل شکسته

در هوای ابری شب ناآرام

جستجوی ستاره بی فایده ست ستاره باز هم مجرم ست

و از ترس محاکمه در دل شب نهان

و عاشقان سرگردان انتظار طلوع

ستاره تنها امید ست دریچه ی یاد او

طلوع همان امید ست

اما؛

مرگ ستاره تضمینی ست

پس؛

...تغییر معنای امید حتمی ست

 

 

سلام؛

می دونم باید زودتر از این آپ می کردم اما به خاطر انتخاب رشته و درگیری ذهنی ای که واسم پیش اومد یه کم عقب افتاد البته صدف زحمت آپ کنکور و کشید و یه فستاپ واسه کنکور من تو وودو کرد که البته وظیفش بود!

رتبه ی من که مشخصه ۸۴ شدم اما رتبه ی یاسی هنوز سر به مهره...حالا قراره بعد من آپ کنه ببینیم چی می شه.

صدف جونمم تیزهوشان و نمونه قبول شده...اگه قبول نمی شد که می دونستم باهاش چیکار کنم..یعنی اتاق بی اتاق!

همون موقع بوسش کردم بهش تبریک گفتم اما اینجا هم دوباره می گم عزیز دلم مبارکه.

ساحل هم تیزهوشان قبول شده..تبریک می گم. باز این دوتا اعجوبه هم مدرسه ای میشن خدا به داد فرزانگانی ها برسه! اما واقعا مدرسه ی توپیه. کلاسای المپیاد من اونجا بودحسابی باهاش حال کردم. حیاط داره هزار در هزار کنار کوه سالن ورزشی باحال، تخته های الکترونیکی، کتابخونه ی محشر، معلمای باسواد، یه خانم خجسته فر داشته باشه کافیه!

حالا از مدرسه ی خودمون بگم..امسالم بچه ها آبروداری کردن و باز فرهنگ اول استان شد. منم بعد مهسا اول مدرسه شدم! اول کلاس شدم البته یعنی منصوره و راضیه و بیتا و مریم و نیلوفر و سپیده رو پشت سر گذاشتم.

دیگه بریم سر اصل مطلب...یه ذره از جرم ستاره انتقاد شده بود گویا که اونم به خاطر درگیری کنکور بود دیه از همه عذر می خوایم. شایدم به خاطر کم شدن احساسات صورتی بوده. به هر حال جرم ستاره از همه ی اونایی که انتقاد کردن تشکر می کنه و منتظر تشکرات متقابله!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:13  توسط   | 

این روزا حج دانشجویی زیاده، ما که دانشجو نیستیم، شاید چند ماه دیگه دانشجو شدم و رفتم حج تا  بگم لبیک اللهم لبیک...وای چه حالی می ده!

حتما الان می پرسین این حرفای من چه ربطی داره؟! بعدشم میگین: زهی خیال باطل..حالا تو دانشجو بشو ببین اسمت در میاد..اوووووه! بعدا درموردش بحرف.

نه! اون که جای خود دارد اما الان منظورم خودم نیست. داداشیم داره می ره حج. خوش به حالش. بهش گفتم که یاد منو دوستام باشه. قراره هر جا هم تو مسجد شجره گربه می بینه یاد یکی از فامیلامون کنه!

این روزا انقدر اخبار درباره آنفولانزای آ می گه که خیلی ها پشیمون شدن برن عربستان. شما دعا کنین داداشی من اصلا اذیت نشه و تو حرم عشق حسابی بهش خوش بگذره. دعا کنین خدا منم سال دیگه قابل بدونه که بدجور دلم می خواد منم دعوت کنه

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

کفش به پا کن و ..............بیا!

این شعر از قیصر امین پوره ازش خوشم اومد گفتم بذارمش.

نه گندم و نه سیب     آدم فریب نام تو را خورد

از بی شمار نام شهیدانت

هابیل را که نام نخستین بود      دیگر این روزها به یاد نمی آو

هابیل نام دیگر من بود    

یوسف برادرم نیز     تنها به جرم نام تو     چندین هزار سال     زندانی عزیز زلیخا بود

 

از کیمیا ی نام تو     این واژه های خام     در دستهای خسته ی من     شعر می شوند

نام تو نام مجنون     نام تو بیستون     نام تو نام دیگر شیرین

نام تو هند     نام تو چین است

و شاعران عاشق     در عهد جاهلیت     ویرانه های نام تو را می گریستند

نام تو     رازی نوشته بر پر پروانه هاست     گل ها همه به نام تو مشهورند

آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند

نامت طلسم بسم اقاقی هاست

 

نام تو چیست؟    

غوغای رودخانه ی همسایگی است

وقتی به شیب دره    سرازیر می شود

نام تو روستاست      شب ها که سقف خواب مرا     قورباغه ها     هاشور می زنند

نام تو نور     نام تو سوگند     نام تو شور     نام تو لبخند

 

لبخند     در تلفظ نامت     ضرورتی است

 

نامی برای مردن    نامی برای تا به ابد زیستن

نامی برای بی که بدانی چرا     گاهی گریستن

تاریخ عاشقان     فهرست کوچکی      از بی شمار نام شهیدان توست

پیغمبران به نام تو سوگند خورده اند

و شاعران گمنام     تنها به جرم بردن نام تو مرده اند

زیرا که نام کوچک تو     شرح هزار نام بزرگ خداست     زیرا؛

 

هزار نام خدا.................................................زیباست!

پ.ن: جواب کنکورم دو روز دیگه میاد...حتما آپ میکنیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:32  توسط   | 

ماه دیگه نمیخواد تو قاب پنجره ی ما بیاد . بارون میاد و نمی خواد شیشه ی پنجره ی ما رو خیس کنه . ماهی های توی حوض خونه ی ما دیگه هیچ وقت غذا از ما نمی خوان .دیگه یه کبوتر هم نمی خواد اینجا یه لونه بسازه . بهار میاد و نمیاد مهمونی گلهای ما ......

دیگه فردا واسمون معنی نداره همه از تبار دیروزن و امروزم همون حقه ی دیروز . کی می دونه که چرا اطلسی خونه ی ما در نمیاد ؟ کی می دونه که چه قدر میگذره از زمان سهرا ب که گفت :(زندگی رسم خوشایندیست. ) ؟ شاید اون روز که اون نماز میخوند کنار مهتاب بی خبر از ما بود !؟ نمی دونم    نمیدونم.....

دیگه اینجا همه چیز عادی شده

ما و تنهایی و تنهایی و ما ، یه عالمه غم و خستگی از عالم و غم ،یه بغل دلتنگی و یه دنیا وقت واسه گریه نمیدونم ...

شاید واسه اینه که ما ....

تقدیم به کسی که با رفتنش غم بزرگی رو جایگزین خودش توی خونه واسه مادر و خواهرش کرد

 امیرحسین جونم مطمئنم جشن دوازده سالگیتو اینبار خیلی قشنگتر پیش خدا میگیری. (دوست دارم)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط یاسی  | 

سلااااااااااااااام!

بعد از یه مدت طولانی...من اومدم! بالاخره باید جواب طرفدارا رو یه جا بدم دیه.

یاسی هم بعد من آپ میکنه. همیشه تاخیر داره. پیش پای شما هم خونمون بود همش میگفت من نمیتونم آپ کنم مال من غیر فعال شده و اینا اما بعد کلی تفحص فهمیدم که بعععععععله خانم پس و اشتب میزنن.

بگذریم...بریم سر اصل مطلب کنکور تموم شد۱ باورتون میشه؟ صبح که پا میشم دیگه نمیخواد فلسفه بخونم! یاسی هم دیگه فیزیک نمیخونه.

البته من هنوزم یه خرده عربیک(عربی) میخونم واسه دانشگام خوبه. چرا؟ حقوق همش عربیه دیه.

درمورد کنکورم..خوب بود. من خوب دادم. برام دعا کنین حقوق تهران قبول بشم.

توی آپای بعدی هم تیریپ شعرای قبلی و میذارم اما ایندفعه تو بارون که رفتی و جواب گویی کردم در وصف یکی از معلمای کالجم که حسابی باحال بود!!!!! البته مال خیلی وقت پیشه اما شما بطور جدید بخونیدش.

با منم جور جور بود.. حدس بزنین معلم چی بود؟

دین و زندگی!

دین و زندگیم و تو کنکور گند زدم...۷۷٪. یکی از درصدای پایینم بود بعد زبان!

دیگه بیشتر از این معطلتون نمیکنم.

اسمشم هست: از کلاس که رفتی...

از کلاس که رفتی      دینیم زیر و رو شد

یه منفی گنده           رفیق خودم شد

از کلاس که رفتی       دل بیستا پژمرد

تمام منفیام              تو دفترت پر شد

هنوز وقتی زنگ          دق دینی میاد

دلم تنگه تنگه             دلم شور میزنه

نه شیرین و میخوام      نه دینی قشنگه

بدون شیرین جون        دلم شاد شاده

یه روز توی حیاط          نداشتم صداتو!

می بینم که حیاط        پر صور توئه!

تو حرص منی که          تو حیاط رسیدی

گفتی آی سمانه           این منفی و دیدی؟

پ.ن: راستی اسم معلم دینیمون شیرین بود باید اول میگفتم.

شعرم با ریتمش بخونین لطفا.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:33  توسط   | 

به شاپرک ها رحم کنید!

آنها بال هایشان آغشته به خون است

آنها بی گناه شاپرک شدند

زیر بمباران وحشیانه ی شما دوام نخواهند آورد

به شاپرک ها رحم کنید

گرچه می دانم در زبان شما چنین کلماتی نا آشنایند

شما تنها وحشی گری خونخواری کشتار و قتل را آموخته اید

حتی شب ها هم با وجود هزاران ستاره ی آگاه

حیوان درونتان بیدار است!

شاپرک ها استوار باشید

دنیا تا بوده...پر از ظالم و مظلوم بوده

و امروز شما مظلومان دنیایید

شرمسارم که تنها نظاره گر مظلومیت شما هستم

اگر پرنده بودم به سویتان بال می گشودم تا چون شما آزاده بمیرم

افسوس که اکنون از پرنده ای عاجزترم

شاپرک ها استوار باشید!

پ.ن:وحشی گری تا کجا؟به نظر شما کشتن کودکان و زنان بی دفاع و مظلوم اوج قدرت نظامی رو نشون میده؟اما من مطئنم طبق سوره ی حشر روزی خواهد رسید که دنیا شاهد آزادی کامل فلسطین خواهد بود.

پ.ن۲:این آپ یه آپ سریع بود بهش میگم فستاپ.شما بیشتر به مضمونش توجه کنید.انظر ماقال لاتنظر من قال.

از دوست خوبم آدم برفی هم تشکر میکنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:13  توسط   | 

فراسوی نگاهت نگاهی را میپندارم

دقیق که میشوم دختری را می یابم با چشمان اشکبار منتظر نگاهی

برایم آشناست

چشمانش اشکهایش و نگاهش...

همه آشنایند...آب مظلومیتش را منعکس کرده

خیره به تو آنسوی نگاهت را می جویم

و باز هم دختری آشنا

او کیست که این همه با من آشناست؟

...

چند روزیست که خود را گم کرده ام

شاید امروز خود را در چشمانت جستجو کنم

جستجو می کنم...من همان دختر منتظرم.

"زمزمه های شب در رگهایم می روید   باران پر خزه ی مستی

بر دیوار تشنه ی روحم می چکد      من ستاره ی چکیده ام"

سلام

پاییز داره تموم میشه...همیشه تو راه مدرسه از کنار درختای پارک لاله رد میشم تا حالا ریختن برگای درختا رو به این صورت ندیده بودم شایدم همیشه نسبت به اونا بی تفاوت بودم اما امسال وقتی می دیدم بدون کوچکترین وزش بادی برگ درختا از شاخه ها دل می کندند و با چند تا پیچ و تاب جلوی پای رهگذران می افتادند و بعد با صدای خش خش تواضع خودشونو به حد والا می رسوندن به زیبایی طبیعت و قدرت یکتا معشوق حقیقی بیشتر ایمان آوردم.

بی تو من بر عشق نامی ننهم     ساقیا در وصف تو من عاجزم

یک تجلی از تو در من می دمد     هر چه رابا چشم دل من حس کنم

تو مه ده چار من در هر کجا          تو بهار  باور  مهربانیم

تو برایم یک ترانه یک سخن           از ورای هر چه را من حس کنم

تو برایم یک حقیقت در الست        بر رضای تو بدان من راضیم

چند وقت پیش داشتم درباره ی خیام میخوندم و با خودم فکر میکردم که من تا حالا رباعی نگفتم که یه ربع بعدش این رباعی اومد تو ذهنم:

من نگاهم خیره به یک سرنوشت    تا بیابم من دمی یک سو سرشت

او خودش بر تار و پود من نوشت     در ازای بندگیش یک بهشت

البته فکر نکنم بشه اسمشو گذاشت رباعی...معلم عروضم که به عنوان رباعی قبولش نداشت اما خب همیشه گفتم من یه آماتورم و اسم خودمو نمی ذارم شاعر هنوز چیزای زیادی مونده که باید یاد بگیرم.

بعد از عمری هم یه غزل گفتم که اشکالات عروضیش یر به فلک می ذاشت(عیب وزن و غیره و ذلک) حتما روش کار می کنم و بعد از رفع اشکالاتش می ذارمش تو جرم ستاره.

خیلی ها از من میپرسن این شعرایی که میگی واسه کس خاصیه؟چند بار گفتم بازم میگم شعرای من لزوما برای فرد نوشته نشدن من اگه تو گفتن شعرای سنتی تبحر داشتم قطعا شعر سنتی می گفتم با مضامین برتر انسانی.شاید چون گفتن شعرای عاشقانه راحت تره و این شعر ها به منزله ی تمرین شعر برای من محسوب میشن.بعضی ها هم می پرسن چرا شعر میگی؟ در جواب این دوستانم باید بگم چون عاشقم.حتما بعدشم می پرسن عاشق کی...؟اینم لزوما نباید فرد باشه.من عاشق نوشتن و شعر گفتنم فقط همین!

چند وقت پیش تولد چهارده سالگی صدف جونم بود...تا الان هزار دفعه تولدشو بهش تبریک گفتم.صدف عزیزم تولدت مبارک تو قشنگی آذر رو با تولدت دو چندان کردی.

این شعرم با تمام گلای صورتی دنیا تقدیم به خواهر بی نظیرم صدف و تمام کسایی که یه ستاره تو آسمون دلشون همیشه روشنه می کنم:

امید برایم تاریک است

مسیری وجود ندارد

دست هایم سرد است

و عشقم صورتی

زمزمه می کنم

ستاره ای خواهم یافت

پلی خواهم ساخت

آتشی خواهم افروخت

و عشق صورتی ام را سیرتی خواهم کرد.

پ.ن:حتما کامنت بدین تا از حضورتون بهره ببرم و بدونم کی به جرم ستاره چشمک زده.

آپ بعدی نوبت یاسیه...یاسی بی خیال دو مین کتابو بذار کنار اون داستان خوشگلتو آپ کن...من که قبلنم گفتم صنعتی شریف غلط کنه سال دیگه سال تحصیلیشو بدون تو آغاز کنه.

راستی کتاب شعر غادة السمان با نام "زنی عاشق در میان دوات" رو حتما حتما حتما بخونید.توی کامنتاتون بظرتونو درباره ی شعراش بگید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:14  توسط   | 

بهانه جویی خیال

برای من حکایتی است

حکایت شبای عشق

شبای سد شکستن و

نگاهی تازه کردن و

صدای هق هق دل و تو بغض شب شنیدن و

همه خیال...

همه یه بال...             یه بال زخمی از غرور

غرور بی غروریه همون کسی که با غرور

زد و شکست شیشه ی دل و چه زود

خدا نگاه!

منم همون دختری که از میون بنده هات

همش نگاش تو آسمون         به جست و جوی کهکشون

به دمدم دلش نگاه میکنه      برای یک ستاره ماندنم خداخدا میکنه

وفا که نیست       

جفا که نیست

بگو سزاست؟

کجا روم برای این جلای دل؟

به هر کجا که میروم             همه به یاد آن خیال...

پ.ن: من بعد از حدود یک ماه دوباره یه چیزی نوشتم...اگه خوب نشده بذارید پای یک ماه دوری از قلم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:54  توسط   | 

خط زدی رو خاطرات

صفحات رو پاره پاره دادی باد

چی بگم هیچی ندارم که بگم

حرمت اون روزا رو دادی به باد

یه بهاری که تو دلم جا مونده بود

جاشو داد به یک خزان سوت و کور

من و تو  تو کوچه های خاطره

گم شدیم دلامونو دادیم به باد

می خوام اینبار دلمو خالی کنم

تا بشم همون همیشه باخدا

پ.ن:دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد   به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط   | 

پیش نوشت:

درون معبد هستی

بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی میکند سوی خدا از آرزو لبریز

به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ست

من نه دریغ میگم و نه ای کاش...فقط جوابمو بده!


سلام

نمیدونم الان داری چیکار میکنی شاید داری کارای بنده هاتو میبینی و میخندی شایدم از دستشون خسته شدی و دیگه کاری به کارشون نداری...

به اسم خودت قسم که منم خسته شدم...خودت راهشو بهم نشون بده...

الان حدود یه چند روزیه ازت یه درخواست کردم اما هنوز هیچ جوابی نشنیدم...نکنه منو یادت رفته؟آره...؟یادت رفته؟

اصلا میدونی چیه منم یه چند وقتی تو رو یادم رفته بود همش تقصیر بنده های خودته...اما مقصر اصلی هم خودتی. تو بدون اینکه با من مشورت کنی سرنوشت منو انتخاب کردی اصلا دوست ندارم در مورد چیزی که به من مربوطه بدون هماهنگی خودم کاری انجام بشه.

مگه ما با هم دوست نبودیم...؟ مگه قرار نشد من یاد تو باشم تو هم یاد من...قرار شد به من کمک کنی مواظبم باشی. من کوتاهی کردم؟ باشه...جبران میکنم اما تو بزرگتر از منی نباید منو تنها میذاشتی...

الانم واقعا نمیدونم چه آینده ای رو برای من ترسیم کردی...ایندفعه خودم حق اظهار نظر دارم یا نه؟ چرا جوابمو نمیدی؟ ...

اصلا واسه چی احساس رو به انسان دادی؟ میخواستی انسان با فرشته هات فرق داشته باشه؟ خب همون عقل کافی بود دیگه...به احساس نیاز نبود که...لابد میگی حکمت خودمه دخالت نکن...اوکی.. اما منم انسانم این مورد به منم مربوط میشه.

مامان بزرگم میگه هرکسی که پاش میرسه زمین یه کاری داره که باید انجامش بده بعد اون موقع بره...خب من باید چیکار کنم؟ چرا بهم نمیگی؟ اینجوری حداقل هدفمند تر میشم... روزامو به امید اینکه به هدفم برسم میگذرونم...

الان مثلا برای خودم هدف دارم اونم دانشگاست.خب بعدش چی...؟مثلا رفتم دانشگاه که چی؟ بعدشم فارغ التحصیل شدم مثلا وکیل شدم...بعدشم حتما مثل بقیه آدما که واسه پول کار میکنن میشم. آخر کارم حتما میخوای ازم بازخواست کنی...

این کجاش قشنگه؟ چرا میگن زندگی زیباست...! اصلا کی این جمله رو گفته؟ دنیا رو چه جوری گذرونده که به همچین نتیجه ای رسیده...!

جدیدا رفتم تو کار بای...دوست دارم بای طلوع...بای فردا بدم...

ای دل لبریز از شوق و امید

کاش میدیدی که فردا نیستم

کاش میدیدی که چون پنهان شویم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی که باز

زندگی میخندد و ما نیستیم

حتما بازم میخوای بگی زیادی قاطی کردی پاشو برو وضو بگیر هدیه ی من، اون کتاب جلد سبزه رو بردار...نه ایندفعه دیگه نه...میخوای باز منو آروم کنی؟ اینجوری باز دوباره یادم میره که ازت گله داشتم.

تازه الان روزه ام میبینی من هنوز پای بند عهدم هستم تو رو یادم نرفته اما انگار تو منو یادت رفته شایدم مثل بعضی از بنده هات منو نمیخوای... دوستم نداری

شایدم الان میگی اینایی که میگی همش بهونه ست یه بهونه ی تازه جای گناه دریا و جرم ستاره و ...

نه اینا بهونه نیست واقعیت هایی هستن که واقعا وجود دارن...دیگه حس مثبت اندیشی و این چرت و پرتا رو ندارم من فقط نمیخوام دنیا رو از پشت شیشه ی بارون خورده ببینم.

میدونی چیه من از اینکه بنده هات منو اونجور که نیستم بدونن متنفرم....یه چیزی بهشون بگو من که نمیتونم چیزی بهشون بگم...حداقل تو از طرف من بهشون بگو که منو اونجور که هستم بدونن و بپذیرن...

از همه ی این چیزایی که آفریدی هم خسته شدم حتی کوه و آبشار و دریا که خیلی عاشقشون بودم...و از بنده هات!

تقریبا دیگه چیزی برام مهم نیست چیزی هم برام نمونده حتی اشک...همون یار قدیمی خودم...به اونم بای دادم...

نمیدونم الان فقط به شدت احساس میکنم نیازت دارم ولی انگار در دسترس نیستی به قول یکی از بچه ها آفی...

انگار مهلت صدا زدنت تموم شده مثل اینکه تمدید هم نمیشه...اما خودم دارم میبینم یه سری جواب میگیرن...آره به یه سری جواب میدی شایدم به همه جواب میدی جز من...

من این همه واست نامه نوشتم ایمیل فرستادم تلفن زدم...چرا جواب ندادی؟

پیغام گذاشتم اما بازم بی جواب موندم...اما بازم صبر میکنم تا نوبت من بشه البته اگه نوبتی هم داشته باشم.

صبر..صبر..صبر...عجب کلمه ی مزخرفیه...اصلا ازش خوشم نمیاد هیچوقت صبور نبودم . نمیشم...اما خب منتظر میمونم...این کلمه رو بیشتر دوست دارم. قشنگ تره آدم یاد صبح جمعه می افته...

فقط امیدوارم حداقل انتظارم بی پاسخ نمونه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:10  توسط   | 

به نام دوست

 مرا صدا بزن

 به نام سبزه و بهار و عشق

به نام آن ترنم بنفش زندگي

 به نام لحظه هاي روشن شباي بي ستاره ام

 به نام آن حضور صبحگاهي شراره هاي عشق

 مرا به نام خود بخوان!

به نام تك نگاه آن مسافر ديار اشك

مرا بخوان به ياد خود

...

 ورق مزن صفحه را

جدا مكن صفحه را

 به خط خود بزن به صفحه يك نگاه

 به نام لحظه هاي ناب

 مرا به ياد خود ببر

 به نام خود

 به نام كاف آن سكوت جانگزا

 به نام كاف كبريا

به نام كاف نام خود

 بدان، بفهم، باور كن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:37  توسط   | 

ای کس که به دنبال کسی می گردی نرو که دنیا نمی تواند یار عشق تو را بر دوش کشد

ای کس که نشان یار از ستاره می پرسی ستاره ادرس خانه ی عشق را به کسی نخواهد داد شاید جرم ستاره همین باشد ولی ستاره نیز روزی خواهد مرد و همه ی عاشقان برای رسیدن ان روز لحظه شماری می کنند

برو ای کس چه کسی گفته است زندگی زیباست زندگی معجون درد و بی کسی است

برو ای کس که سهراب نیز خانه ی دوست را پیدا نکرد

                       

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط یاسی  | 

وقتی پنج سالم بود بهم گفتن تو دنیا چیزی جز خوبی وجود نداره من هم از بچگی گول خوردم و فکر می کردم تو  فرهنگ لغت قلب همه ی مردم فقط خوبی و صفا ومحبت معنی داره ولی:

حالا که بزرگ شدم می فهمم که همه تصویری قشنگ و پر نقش نگار رو از جهان واسم کشیدن و جهان رو پشت اون قایم کردن وقتی از کنار این نقاشی رد شدم .

دیدم اون کسایی که بهم تو بچگی می گفتن دنیا قشنگه حالا حاضرن واسه رسیدن به خوشبختی ظاهری پا رو قلب مردم بذارن اینجا حتی واسه خوبی کردن هم قیمت گذاشتن .فرشته و خوبی و پاکی رو تو کتابا نوشتن تا قشنگ بشن وگرنه این شیطانه که محبوب همه ی ادمهاست حالا:

من تو اوج صداقت فریاد میزنم خدا راهی هم واسه برگشتن به اون طرف تابلو هست؟  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:30  توسط یاسی  | 

چقدر انتظار عروسک زیباست عروسک هفته هاست که منتظر است که او بیاید که زنگ بزند کسی که بدون او دنیا برای عروسک شعبه ی دوم جهنم خواهد بود .

ثانیه ها می گذرند و تا ابد می میرند ولی عروسک را می بینی که همچنان منتظر است منتظر اوست که بیاید و باز هم مثل  همیشه به او بگوید که "دوستت دارم".

عروسک همچنان عاشق است این را از نگاهش خواهی فهمید مگر می شود عاشق نباشی و منتظر کسی بمانی که دیگر وجود ندارد اری عروسک همه را میداند ولی همچنان منتظر است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط یاسی  | 

خدای زمینی

مادر چرا این کلمه معنی ندارد ؟من معنی این کلمه را ازپدر پرسیدم پدر گریست پس ایا مادر همان گریه است همان درد است ؟ولی با خود گفتم پس چرا غنچه مادرش را به اندازه همه ی گلبرگ هایش دوست دارد؟من به غنچه ی توی باغچه حسودیم میشود و هر روز ارزو میکنم مادر غنچه بمیرد من هرشب وقتی ناهید را کنار مادرش ماه میبینم گریه میکنم و از این لحظه ها به خدا خواهم گفت در همان دادگاهی که قولش را داده و از تو شکایت خواهم کرد مادرم.

گفته بودند مادر همان خداست در کالبدی فانی پس چرا خدای زمینی ام مرا ترک کردی در کتاب ها خواندم اغوش مادر همان بهشت است پس چرا مادر مرا به بهشتت راه ندادی ؟

هرروز خود را ملامت میکنم و از خود میپرسم چرا اغاز من پایان تو بود؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:25  توسط یاسی  | 

عشق ابدیست

و خدا راز زمین را اینگونه بر ملا کرد

هرگاه فردی عاشق شود بهار می اید و تو به این بهاری که می اید و به درختان لباس سبز می پوشاند اعتماد نکن که در اینجا بهار نیست بهار .

و   برف می اید و زمین را سفید پوش می کند ولی می شنوی که  فرشته ها بهار را جشن میگیرند اخر بهار با عشق تازه می روید.

و وقتی عشقی میمیرد وقتی که عاشقان به ناچار چشم خود را به روی دیگری می بندند برگی می میرد و همگان در این توهم اند که علت مرگ برگها همان پاییز است پاییز بیچاره اگر میدانست اسم خود را از تقویم ها خط میزد

برگها می میرند ابرها در سوگ برگها می گریند و چهره ی داوودی با عزاداری ابرها معصوم تر میشود

خلاصه بگویم که عزاداری طبیعت برای عشق مرده مثال زدنی است ولی طبیعت برای عزاداری سپیدپوش است اخر :

(هر عشقی که میمیرد به ابدیت میرسد ) 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:53  توسط یاسی  | 

من تو اين پست خيلي حرفارو ميخوام بزنم...اول در جواب اينجا ايرانه " بوف كور":

وقتي كه اون شعرو خوندم اولش نااميد شدم اما بعدش كه فكر كردم ديدم نه هنوز اگه خوب نگاه كنيم ميشه مهربوني رو حس كرد. ميدوني هنوز وقتي چشمم بعضي صحنه هارو ميبينه يادم ميوفته كه هنوز چيزي به اسم عاطفه هست...چيزي به اسم مهربوني...

من بيشتر وقتا با اتوبوس ميرم كلاس...خودم ميبينم كه وقتي يه نفر كه پا به سنه سوار ميشه چقدر داوطلب پيدا ميشه تا اون مامان بزرگ يا بابابزرگ بشينه....

چند روز پيشم كه نيمه شعبان بود...كوچه گلستان 9 كه من بهش ميگم كوچه ي سيدها جشن گرفته بود...من اصلا حوصله اين جور چيزارو ندارم اما ايندفعه گفتم به خاطر دوستم محدثه كه منو دعوت كرده يه نيم ساعتي ميرم...وقتي رفتم باورت ميشه دوست نداشتم برگردم...اونجا همه با لبخند از مهمونا پذيرايي ميكردن.شايد جشن كوچيكي بود اما پر بود از صفا و مهربوني...

و اما يه مثال ديگه كه نميخواستم بگمش اما ميگم...

وقتي ياد حرفاي كسايي كه رفتن جبهه و از اون روزا ميگن مي افتم...به اين كه پسراي جوون واسه كشور و ناموسشون رفتن خط مقدم...وقتي فرمانده يه داوطلب واسه باز كردن راه ميخواد و همه دستشونو ميگيرن بالا...وقتي بهشون ميگن شما فردا زنده نيستسن و فقط يه لبخند ميزنن و ميگن جون ما كه ارزش نداره...

من كاري به مسائل سياسي و پشت پرده اش ندارم...در اين مورد به من خرده نگيريد(شما و كميل)...من تو سياست نيستم و نميخوامم كه باشم چون بحثاي سياسي اعصاب خرد كنه...هرجوري كه بوده به جهنم برام مهم نيست...

اما واقعا قبول كنيد كه ايرانيا شجاعترين مردمي هستن كه دنيا به خودش ديده...

من نميگم ايران خيلي باحاله..خيلي توپه همه چي تمومه...نه اتفاقا ميگم ايران خيلي كاستي ها داره كه بايد برطرف بشه...خيلي دوست دارم من يكي از اون كسايي باشم كه يكي ازاون كاستي هارو برطرف ميكنه...من واقعا ايرانو به هرجاي ديگه ترجيح ميدم چند ماه پيش اينجوري فكر نميكردم اما حرفاي يه نفر ديد منو عوض كرد.

در كل من نسبت به ايران حساسم غيرت دارم...دوستش دارم...

البته در خيلي از مواقع شايد حق با توئه..مثلا هونم اعدام در ملا عام يا طرح امنيت اجتماعي زوركي...

در آخرم اميدوارم ايران روز به روز بهتر بشه...وقتي اسمي از ايران برده ميشه همه ي ايرانيا با افتخار بگن ما ايراني هستيم...

دوم در جواب دعوت كميل به نوشتن چيزي به اسم مرگ و زندگي...آره ديگه...؟!

خب همونطور كه گفتم من برام زياد از اين جور اتفاقا نيفتاده...

اما فقط يه چيزو يادمه و يادم ميمونه...پنج سالم بود با مامانو بابام رفته بودم پارك الغدير رفتم بالاي اون سرسره مارپيچ بزرگا.وقتي رسيدم بالا يه پسر شر منو هل داد منم از اون بالا...من فقط بيهوش شدم همين...هيچيم نشده بود سالم سالم بودم...

هوووم...هرچي فكر كردم چيز ديگه اي يادم نيومد...اما يه خاطره تلخ هم دارم كه مربوط ميشه به مرگ يكي از عزيزترين كسم كه اونم هفت سالش بود از بين ما رفت...من خيلي بچه بودم چيز زيادي به خاطر ندارم اما اون شب من معناي واقعي و دردناك مرگو فهميدم....همين.

سوم به تقليد از آرمينا ميخوام از يه عده تشكر كنم...

اول از خود آرمينا كه چند شب چتي خوشگل باهاش داشتم و تو اون چند شب خيلي با حرفاش به من كمك كرد...واقعا ازت ممنونم آرمينا جان.

بعدشم از محدثه كه اونم دوستانه به حرفام گوش داد و كمكم كرد تا زندگي رو رنگي تر ببينم.

از نيلوفر كه خيلي براش ارزش قائلم و جاي خواهر بزرگ نداشتمو داره...نيلو جان روز قبل امتحانارو يادم نميره...از تو هم ممنون.

از كميل كه واقعا اذيتش كردم اما هيچوقت چيزي بهم نگفت...هيچوقت بي محلي نكرد و هميشه منطقي كمكم كرد و منو تحمل كرد...هميشه گفتم بازم ميگم ايل فراتلوي دوممه(ايتاليي بود:دي يعني داداشي)

فكر كنم بايد آرشم بگم...آره آرش تو هم به نوعي كمكم كردي از تو هم ممنونم...

آخ داشت يادم ميرفت...صدفو جا انداختم...خوب شد يادم افتاد وگرنه تو كل كتابام با خط خوشگلش واسم يادگاري ميذاشت :دي...نه صدف جونم تورو يادم نرفته كه چقدر هميشه به فكرم بودي و كمك روحي زيادي بهم كردي...من هميشه از تو ممنونم آبجي كوچولوي عزيزم.

و چهار:

مدال طلاي هادي ساعي همه رو خوشحال كرد...دستش درد نكنه...واقعا دور افتخارش با اون پرچم خوشگل ايران به ياد همه ميمونه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط   | 

ماندن و انتظارکشیدن

صبر و تحمل

زیباست اگر برای تو باشد

شایسته ی ماندگار ماندنی       ای یادگار دلم

در نگاه بیکرانت سکوت پاینده موج میزند

قدمهایت چون خضر زندگی بخش است

و دستهای مهربانت چون عیسی شفابخش

طراوت زندگی با قدمهای تو

و شفای دل با دستهای تو

برایم معنای عمیقی دارد و تو خود نمیدانی

دقیق شو و بفهم...

آن سوی نگاهت

آن سوی جاده را می پاید

دختری منتظر است...

من سراب صفا و مروه نیستم

من خود صفا و مروه هستم

روزی به حقیقت خواهم پیوست برای تو

این عشق مقدس است

پایدار خواهد ماند

تنها " اقرأ بسم رب العشق..."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:36  توسط   | 

مرا نجات بده...

آسمان ستاره باران است و من بی ستاره ام...

این جرم منست یا جرم ستاره؟...یا جرم آدمیان...؟

من که لبیک عشقت را گفتم...هر روز اشهد عشقت را هم زمزمه میکنم...

وای بر من...من چه کردم که لایق عشق تو نیستم...

صدها بار صدایت زدم و با صدا زدنت آرام شدم...

با دیدارت چه حالی پیدا خواهم کرد...

ای امید فردای روشن...

حباب زندگی مرا رها نمیسازد...

مرا نجات بده...

و باز هم سکوت در جواب من...

ای رویای همیشه ی قلب شکسته ی من...

میخواهم امید دیدارت در آسمان خاطره ام طلوع کند...

آیا من لایق نیستم؟... میدانم لایق تو بودن مشکل است اما آیا ممکن نیست؟

به سادگی حضورت را حس میکنم...

در لحظه لحظه های تیک تاک ساعت زندگیم...

اما نمیدانم چرا باز هم سکوت در جواب من...

ای طلوع همه ی آفتاب های پاینده...

آسایش حضورت مرا به آمدنت نوید میدهد...                                                 

مهربانی کن و مرا لایق انتظار کشیدن بدان...

ای مظهر عدالت منتظرت میمانم...


یازده پله زمین رفت به سوی ملکوت    یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

نیمه ی شعبان بر همه ی مسلمانان تهنیت باد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:39  توسط   | 

باز ای ستاره ی امید غمناکتر از همیشه ام...امید را برایم بنواز و از دیارش با من سخن بگو...

تک ستاره در نگاهم      هر چه گویی من پذیرم!                                                 

باز هم سکوت سکوت و سکوت...جوابم را نمیدهی و تنها در مقر همیشگی با منطق خودت من شکسته دل را آزرده میسازی...

قبلش اینطوری فکر میکردم الانم همینطوری فکر میکنم...اما از بعد منطقی قضیه...آره تو راست میگی با حرفات منو ضربه فنی کردی تسلیم شدم ...

من تصمیم خودمو گرفتم میخوام امسال فقط به فکر کنکور باشم...یه سال درس بخونم تا به هدفم برسم...اگه خدا بخواد میتونی سال دیگه دنبال اسم من تو ده نفر برتر کنکور انسانی بگردی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:26  توسط   | 

سلام نمیدونم شعر محکمه الهی رو شنیدید یا نه...شاعرش آقای خلیل جوادیه...

حتما دانلودش کنید...گوش دادنش خالی از لطف نیست...حتما خوشتون میاد...

اینم لینک صوتیش:

http://saeid.zebardast.googlepages.com/dar_mahkameh_elahi.wma

روی ادامه مطلب کلیک کنید تا متنشو بخونید...


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:7  توسط   | 

جام من خاليست... مستي از شراب عشق... راست است مستي و راستي...

تو به من گفتي طلوع عشق را...

ساعتي مانده به صبح...                   به طلوعش سوگند!

من تو را هرگز نمي بخشم...               صحنه را خالي مکن...

بد سرانجام است؟                                  عشق را باور کن...

هرچه پيش آيد خوش آيد... اين نواي دل توست...

من تو را مي فهمم... و تو خود را هرگز...

مهرباني کن ... دلم تنگ است...

لحظه ها از پي هم ميگذرند... و تو در پيچ و خم تنهايي...

عشق را باور کن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:44  توسط   |