پیش نوشت:
درون معبد هستی
بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی میکند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ست
من نه دریغ میگم و نه ای کاش...فقط جوابمو بده!
سلام
نمیدونم الان داری چیکار میکنی شاید داری کارای بنده هاتو میبینی و میخندی شایدم از دستشون خسته شدی و دیگه کاری به کارشون نداری...
به اسم خودت قسم که منم خسته شدم...خودت راهشو بهم نشون بده...
الان حدود یه چند روزیه ازت یه درخواست کردم اما هنوز هیچ جوابی نشنیدم...نکنه منو یادت رفته؟آره...؟یادت رفته؟
اصلا میدونی چیه منم یه چند وقتی تو رو یادم رفته بود همش تقصیر بنده های خودته...اما مقصر اصلی هم خودتی. تو بدون اینکه با من مشورت کنی سرنوشت منو انتخاب کردی اصلا دوست ندارم در مورد چیزی که به من مربوطه بدون هماهنگی خودم کاری انجام بشه.
مگه ما با هم دوست نبودیم...؟ مگه قرار نشد من یاد تو باشم تو هم یاد من...قرار شد به من کمک کنی مواظبم باشی. من کوتاهی کردم؟ باشه...جبران میکنم اما تو بزرگتر از منی نباید منو تنها میذاشتی...
الانم واقعا نمیدونم چه آینده ای رو برای من ترسیم کردی...ایندفعه خودم حق اظهار نظر دارم یا نه؟ چرا جوابمو نمیدی؟ ...
اصلا واسه چی احساس رو به انسان دادی؟ میخواستی انسان با فرشته هات فرق داشته باشه؟ خب همون عقل کافی بود دیگه...به احساس نیاز نبود که...لابد میگی حکمت خودمه دخالت نکن...اوکی.. اما منم انسانم این مورد به منم مربوط میشه.
مامان بزرگم میگه هرکسی که پاش میرسه زمین یه کاری داره که باید انجامش بده بعد اون موقع بره...خب من باید چیکار کنم؟ چرا بهم نمیگی؟ اینجوری حداقل هدفمند تر میشم... روزامو به امید اینکه به هدفم برسم میگذرونم...
الان مثلا برای خودم هدف دارم اونم دانشگاست.خب بعدش چی...؟مثلا رفتم دانشگاه که چی؟ بعدشم فارغ التحصیل شدم مثلا وکیل شدم...بعدشم حتما مثل بقیه آدما که واسه پول کار میکنن میشم. آخر کارم حتما میخوای ازم بازخواست کنی...
این کجاش قشنگه؟ چرا میگن زندگی زیباست...! اصلا کی این جمله رو گفته؟ دنیا رو چه جوری گذرونده که به همچین نتیجه ای رسیده...!
جدیدا رفتم تو کار بای...دوست دارم بای طلوع...بای فردا بدم...
ای دل لبریز از شوق و امید
کاش میدیدی که فردا نیستم
کاش میدیدی که چون پنهان شویم
در همه آفاق پیدا نیستیم
گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست
کاندر این هنگامه تنها نیستیم
بدتر از مرگ است آن دردی که باز
زندگی میخندد و ما نیستیم
حتما بازم میخوای بگی زیادی قاطی کردی پاشو برو وضو بگیر هدیه ی من، اون کتاب جلد سبزه رو بردار...نه ایندفعه دیگه نه...میخوای باز منو آروم کنی؟ اینجوری باز دوباره یادم میره که ازت گله داشتم.
تازه الان روزه ام میبینی من هنوز پای بند عهدم هستم تو رو یادم نرفته اما انگار تو منو یادت رفته شایدم مثل بعضی از بنده هات منو نمیخوای... دوستم نداری
شایدم الان میگی اینایی که میگی همش بهونه ست یه بهونه ی تازه جای گناه دریا و جرم ستاره و ...
نه اینا بهونه نیست واقعیت هایی هستن که واقعا وجود دارن...دیگه حس مثبت اندیشی و این چرت و پرتا رو ندارم من فقط نمیخوام دنیا رو از پشت شیشه ی بارون خورده ببینم.
میدونی چیه من از اینکه بنده هات منو اونجور که نیستم بدونن متنفرم....یه چیزی بهشون بگو من که نمیتونم چیزی بهشون بگم...حداقل تو از طرف من بهشون بگو که منو اونجور که هستم بدونن و بپذیرن...
از همه ی این چیزایی که آفریدی هم خسته شدم حتی کوه و آبشار و دریا که خیلی عاشقشون بودم...و از بنده هات!
تقریبا دیگه چیزی برام مهم نیست چیزی هم برام نمونده حتی اشک...همون یار قدیمی خودم...به اونم بای دادم...
نمیدونم الان فقط به شدت احساس میکنم نیازت دارم ولی انگار در دسترس نیستی به قول یکی از بچه ها آفی...
انگار مهلت صدا زدنت تموم شده مثل اینکه تمدید هم نمیشه...اما خودم دارم میبینم یه سری جواب میگیرن...آره به یه سری جواب میدی شایدم به همه جواب میدی جز من...
من این همه واست نامه نوشتم ایمیل فرستادم تلفن زدم...چرا جواب ندادی؟
پیغام گذاشتم اما بازم بی جواب موندم...اما بازم صبر میکنم تا نوبت من بشه البته اگه نوبتی هم داشته باشم.
صبر..صبر..صبر...عجب کلمه ی مزخرفیه...اصلا ازش خوشم نمیاد هیچوقت صبور نبودم . نمیشم...اما خب منتظر میمونم...این کلمه رو بیشتر دوست دارم. قشنگ تره آدم یاد صبح جمعه می افته...
فقط امیدوارم حداقل انتظارم بی پاسخ نمونه...